بدرقه - تاریخ: 1400/11/16 ساعت: 10:28
چه می دانستم ساعت شنی ماندنش،دانه های اخرش را سرریز می کند!؟چه می دانستم روزهای اخر است،نفس های اخر،ثانیه های اخر.                                                                                   همیشه درست لحظه ای که فکرش را نمی کنی وقت تمام می شود.کاش باهم به سفر می رفتیم وتمام خوشحالی دنیایمان ر...
احمد شاملو - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:21
چه ایده بدی بود، دایره ای ساختن ساعت.احساس میکنی همیشه فرصت تکرار هست:قرار بوده 8 صبح بیدار شوی و می بینی شده 8 وربع،میگویی اشکال ندارد تا 9 میخوابم بعد بیدار میشوم!قرار بوده ساعت 9 ساعتی را مطالعه کنی ،میبینی ساعت 10 ست وکتاب نخوانده ای و...ساعت دروغ می گوید.زمان دور یک دایره نمی چرخد زمان بر روی خ...
نیایش ساده - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 2:46
ساعت نیایشم با طلوع وغروب خورشید میزان نیست.خروس عبادتم بدجور بی وقت است.لای سجاده ام گل بابونه گذاشته ام که مرا یاد مادر بزرگ بیاندازد،تا پلی شود میان من وخدا.سجاده ام را که باز می کنم چهره اش از خاطرم رد می شود.خدا بیامرز هم وقت نمازش مثل من ،من دراوردی بود.خروس ایوانش که می خواند سراسیمه بیدار می...
دایره تنهایی - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 2:46
دایرۀ تنهایی ات پر از ادمهایی ست شبیه تو؛دوچشم،دوگوش،قلبی در سینه ودست وپایی درازتر یا کوتاهتر،شانه ای افتاده تر یا فراخ تر واندیشه هایی که نه تورا می بینند ونه می شنوند ومهربانی تعیین شده ای که حسابش را باید دیر یا زود پس بدهی تا در دایرۀ تنهایی ات بمانند.
سفر - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 2:46
به زلالی اب هم که باشی مدت زیادی که ساکن بمانی،راکد،بی جذر ومد،بی تلاطم،بدون جاری شدن،رهگذر شدن،دوام نمی اوری.ایستا که باشی کدر می شوی؛غلظت می گیری شبیه فروخوردگی یک باتلاق.گاهی باید حرکت کنی، راه بروی ،از رکود وسکون به درایی وحس خوب زندگی را به جریان بیاندازی.گاهی باید سفر کنی.سفر حس سیال لحظه هایی...
در سرزمین من - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 2:46
در سرزمین من هیچ کوچه ای به نام هیچ زنی نیست وهیچ خیابانی.. بن بست ها اما فقط زنها را می شناسند انگار در سرزمین من سهم زنها از رودخانه ها تنها پل هایی ست
تبصره - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 2:46
یک روزحوالی چندسالگی مان،همان سالها که سجلّ اینه چوب خطهای چهره مان را پر از تغیییر نشان می دهد؛حوالی همان سالها که اندکی موهایمان جو گندمی شده وغم وشادی چین چشمهایمان را بیشتر کرده وبرق نگاهمان رنگ باخته است ،اما هنوز قدمان می رسد دستی به خاطرات ببریم.حوالی همان سالها که هنوز انقدر ازهم دور نشده ای...
شعری از مسعود فرد منش - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 2:46
زندگی را انچنان سخت مگیر جای شکرش باقیست،تن سالم دارم گردنی امن وامان از تیغ ظالم دارم ابرویی انچنان و برورویی کم وبیش دست بی از وطمع دارم وسر درون لاک خویش نه دلم در پی ازار کسی ست نه نگاهم شور،بر گرمی ازار کسی ست وضع من عالی نیست جای شکرش باقیست خانه ام خالی نیست یک سماور دارم،که در ان می جوشد
شعری از کامران رسول زاده - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 2:45
همین چند روز پیش فکر می کردم می توانم عاشق کسی شبیه توباشم از همین چند روز پیش هیچ کسی،شبیه تو نیست

برچسب‌های مرتبط

نیایش ساده با خدا | نیایش ساده | نیایش به زبان ساده | دایره امن تنهایی و سکوت | سفره عقد | سفر التكوين | سفرة رمضان | سفره افطار | سفر المزامير | سفر الرؤيا