خرید بک لینک

ساعت نیایشم با طلوع وغروب خورشید میزان نیست.خروس عبادتم بدجور بی وقت است.لای سجاده ام گل بابونه گذاشته ام که مرا یاد مادر بزرگ بیاندازد،تا پلی شود میان من وخدا.سجاده ام را که باز می کنم چهره اش از خاطرم رد می شود.خدا بیامرز هم وقت نمازش مثل من ،من دراوردی بود.خروس ایوانش که می خواند سراسیمه بیدار می شد،نماز صبحش را می خواند وتا طلوع خورشید تسبیح می گفت.نماز ظهرش را هم همیشه قبل از ناهار می خواند.از روی قد سایۀدرختان توی باغ وتاریکی توی حیاط،حی علی الصلوة نماز مغربش را می زد.انگار هیچ موذنی را منتظر نبود؛انگار عقربه های دلش با نور خدا میزانِ میزان بود.تابستان و زمستان از حوض توی حیاط وضو می گرفت.وقتی نماز می خواند با همان کلام ساده ودست وپا شکسته اش یاد موسی وشبان می افتادی؛دلت نمی امد غلط هایش رابگیری،اما به رسم خودش خوب وصل می شد...

برچسب: نیایش ساده با خدا,نیایش ساده,نیایش به زبان ساده, نویسنده: هلیا عباسیان تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 2:46

صفحه بندی